تبليغاتX
~ درون یخ زده ی من...!؟ ~

~ درون یخ زده ی من...!؟ ~

"اول از همه از دوستای گلی که نظر گذاشتن تشکر می کنم حتی از اونایی که فقط بازدید کردن مطلبی که می خوام بنویسم خیلی قشنگه (البته به نظر خودم!) که امیدوارم شما هم خوشتون بیاد..."

" مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت .در حال کار گفتگوی جالبی میان انها در گرفت... انها درباره ی موضوعات مختبف صحبت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند. ارایشگر گفت :" من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشه."مشتری پرسید :"چرا باور نمی کنی؟" _:" کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خداوند وجود ندارد.به من بگو اگر خدا وجود داشت همه مریض می شدند؟" بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟اگر خدا وجود داشت...نباید درد و رنجی هم وجود می داشت.نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد."مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست بحث کند.ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از ارایشگاه بیرون امد در خیابان مردی با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده دید.بسیار کثیف و نا مرتب بود. مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد و به ارایشگر گفت:" می دانی چیست؟ به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!" ارایشگر با تعجب گفت :"چرا چنین حرفی می زنی ؟من اینجا هستم من ارایشگرم! من همین الان موهای تو را کوتاه کردم! " مشتری با اعتراض گفت:"نه! ارایشگر ها وجود ندارند!چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که ان بیرون است با موی بلند و کثیف پیدا نمی شد!"_:"نه بابا!ارایشگر ها وجود دارند !موضوع اینست که مردم به ما مرا جعه نمی کنند." مشتری تایید کرد و گفت :" دقیقا!نکته همین است ...خدا هم وجود دارد !فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.برای همین است که این همه درد و رنج وجود دارد..."

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت14:44توسط فلورا | |


این شعر خیلی توپه من که خیلی دوسش دارم:

معلم چو ناگه بیامد کلاس ***چو شهری فروخفته خاموش دید***فضای غم الود کلاس را *** صدای کلفت معلم شکست***   غمی سخت بر پشت احمد نشست***  بیا احمدک درس دیروز خوان*** چرا احمدک درس ناخوانده بود؟*** جهان پیش چشمش سیه پوش شد*** صداهای نفرت ز هر سو بلند *** به لب نا رسیده فراموش دید***معلم دگر بار غرید و گفت ***بیا تا ببینم سعدی چه گفت؟***زبانش به لکنت بیافتاد و گفت *** بنی ادم اعضای یکدیگرند***که در افرینش ز یک گوهرند***چو عضوی به درد اورد روزگار ***دگر عضوها را نماند قرار***تو کز ...تو کز...ولی یادش نبود***معلم خشمگین کوبید پا بر زمین***مگر چیست فرق تو با سایرین؟***نخواندی چنین درس اسان چرا؟***چنین با خود اندیشه کرد احمدک***خدایا چه می گوید اموزگار؟***ندیده مگر سختی روزگار؟***خدایا تو از درد من اگهی***که من مادرم را ز کف داده ام *** الهی تو بهتر گواهی که من ***ز بهر خوشی نی که غم زاده ام***و بر مرگ خویش ابنک اماده ام*** شبانگه که هر بنده ات راحت است***من از زور و اجبار جان می کنم***کنم با پدر پینه دوزی وزان*** همه زخم گردیده جان و تنم***معلم دگر بار غرید و گفت ***به من چه که مادر ز کف داده ای***به من چه که دستت پر از پینه است؟***به من چه که رنجور و در مانده ای؟***به من چه که قلبت ز عالم پر از کینه است؟***فرستم کسی پیش ناظم که وی***به همراه او یک فلک اورد***نمایم پر از پینه پاهای تو***ز چوبی که بر کتک اورد***چو احمد دل سنگ او را بدید***و از ان حرف از معلم شنید...***صدایش کلام معلم برید***ببین یادم امد دمی صبر کن***خدا را خدا را تحمل دمی***تو کز محنت دیگران بی غمی *** نشاید که نامت نهند ادمی.....

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت21:1توسط فلورا | |


چنان دل کندم از دنیا که شکلکم شکل تنهاییست ***ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست ***مرا در خود می خواهی تماشا کن تماشا کن     *** دروغین بودم دیروز مرا امروز حاشا کن    ***   در این دنیا که حتی ابری نمی گرید به حال ما    ***  همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها    ***  فقط اسمی به جا مانده از انچه بودم و هستم   *** دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم***  گره افتاده در کارم به خود کردم گرفتارم     *** به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم  ***  رفیقان یک به یک رفتند  مرا با خود رها کردند   *** همه خود دردمان بودند گمان کردند که همدردند***  شگفت از عزیزانم که هم اوازمان بودند     ***  به سوی اوج ویرانی بال و پروازمان بودند.

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت16:0توسط فلورا | |


امروز همین طوری عشقم کشید یه شعر بنویسم:

خیال خام پلنگ من بسوی ماه جهیدن بود ـ و ماه را از بلندیش به روی خاک کشیدن بود ـ پلنگ من...دل مغرورم...پرید و پنجه به خاک زد که عشق ماه بلند من برای دست رسیدن بود ـ گل شکفته خداحافظ ... گر چه لحظه ی دیدارت شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدین بود ـ اگر چه گل من مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شیپوری مدام در حال دمیدن بود ـ من و تو ان دو خطیم اری ... موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز اغاز به یکدیگر نرسیدن بود ـ شراب خواستم   و خمر من شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغل پیشه  بهانه اش نشنیدن بود ـ چه سرنوشت غم انگیزی  که کرم ابریشم تمام عمر در قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود.

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت15:17توسط فلورا | |