|
"اول از همه از دوستای گلی که نظر گذاشتن تشکر می کنم حتی از اونایی که فقط بازدید کردن مطلبی که می خوام بنویسم خیلی قشنگه (البته به نظر خودم!) که امیدوارم شما هم خوشتون بیاد..."
این شعر خیلی توپه من که خیلی دوسش دارم: معلم چو ناگه بیامد کلاس ***چو شهری فروخفته خاموش دید***فضای غم الود کلاس را *** صدای کلفت معلم شکست*** غمی سخت بر پشت احمد نشست*** بیا احمدک درس دیروز خوان*** چرا احمدک درس ناخوانده بود؟*** جهان پیش چشمش سیه پوش شد*** صداهای نفرت ز هر سو بلند *** به لب نا رسیده فراموش دید***معلم دگر بار غرید و گفت ***بیا تا ببینم سعدی چه گفت؟***زبانش به لکنت بیافتاد و گفت *** بنی ادم اعضای یکدیگرند***که در افرینش ز یک گوهرند***چو عضوی به درد اورد روزگار ***دگر عضوها را نماند قرار***تو کز ...تو کز...ولی یادش نبود***معلم خشمگین کوبید پا بر زمین***مگر چیست فرق تو با سایرین؟***نخواندی چنین درس اسان چرا؟***چنین با خود اندیشه کرد احمدک***خدایا چه می گوید اموزگار؟***ندیده مگر سختی روزگار؟***خدایا تو از درد من اگهی***که من مادرم را ز کف داده ام *** الهی تو بهتر گواهی که من ***ز بهر خوشی نی که غم زاده ام***و بر مرگ خویش ابنک اماده ام*** شبانگه که هر بنده ات راحت است***من از زور و اجبار جان می کنم***کنم با پدر پینه دوزی وزان*** همه زخم گردیده جان و تنم***معلم دگر بار غرید و گفت ***به من چه که مادر ز کف داده ای***به من چه که دستت پر از پینه است؟***به من چه که رنجور و در مانده ای؟***به من چه که قلبت ز عالم پر از کینه است؟***فرستم کسی پیش ناظم که وی***به همراه او یک فلک اورد***نمایم پر از پینه پاهای تو***ز چوبی که بر کتک اورد***چو احمد دل سنگ او را بدید***و از ان حرف از معلم شنید...***صدایش کلام معلم برید***ببین یادم امد دمی صبر کن***خدا را خدا را تحمل دمی***تو کز محنت دیگران بی غمی *** نشاید که نامت نهند ادمی.....
چنان دل کندم از دنیا که شکلکم شکل تنهاییست ***ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست ***مرا در خود می خواهی تماشا کن تماشا کن *** دروغین بودم دیروز مرا امروز حاشا کن *** در این دنیا که حتی ابری نمی گرید به حال ما *** همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها *** فقط اسمی به جا مانده از انچه بودم و هستم *** دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم*** گره افتاده در کارم به خود کردم گرفتارم *** به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم *** رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند *** همه خود دردمان بودند گمان کردند که همدردند*** شگفت از عزیزانم که هم اوازمان بودند *** به سوی اوج ویرانی بال و پروازمان بودند.
امروز همین طوری عشقم کشید یه شعر بنویسم: خیال خام پلنگ من بسوی ماه جهیدن بود ـ و ماه را از بلندیش به روی خاک کشیدن بود ـ پلنگ من...دل مغرورم...پرید و پنجه به خاک زد که عشق ماه بلند من برای دست رسیدن بود ـ گل شکفته خداحافظ ... گر چه لحظه ی دیدارت شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدین بود ـ اگر چه گل من مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شیپوری مدام در حال دمیدن بود ـ من و تو ان دو خطیم اری ... موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز اغاز به یکدیگر نرسیدن بود ـ شراب خواستم و خمر من شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود ـ چه سرنوشت غم انگیزی که کرم ابریشم تمام عمر در قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود.
|
About![]()
بنگ!
Home
|