تبليغاتX
~ درون یخ زده ی من...!؟ ~

~ درون یخ زده ی من...!؟ ~

"اینم یه دست نوشته از خودم!"

 

اتاقش سرد و تاریک بود.حس غریبی در وجودش سایه افکنده بود.به شیشه های بزرگ اتاقش نگاهی انداخت.پاهایش از تخت اویزان بود.پرده در چنگال وحشیانه باد تکان تکان می خورد . زمین سرد اتاقش و کاغذ های پراکنده حس غریب را در وجودش تشدید می کرد.پاهایش از تخت اویزان بود .اشکهای داغی که بر اثر سرمای گونه هایش به سرعت سرد می شد بروی کاغذ خط خطی ای که در دستانش بود می چکید.نگاهش سراسر غم بود ...

از روی تختش بلند شد. همه ی کاغذ ها از روی پاهایش بروی زمین افتاد.سردی کف اتاق به صوری زننده ای در وجودش تیر کشید.با خودش فکر کرد:"از سرمای زندگیم که زننده تر نیس" با این تصور دیگر ان سرما را حس نکرد.کنار پنجره نشست و به اسمان قرمز رنگ نگاه کرد.کاغذی از روی زمین برداشت و به ان نگاه کرد.جملاتی که چند ماه پیش نوشته بود دوباره در مغزش پیچید...دوباره حس غریب به سراغش امده بود...

در کاغذ دیگری شعر مورد علاقه اش را نوشته بود...سنگ را از پشت در بردار انور در خورشید است...کاغذ را به سینه اش چسباند...

او خورشیدی در زندگی ندید که هیچ بلکه سنگ بروی پایش افتاده بود...

درخشش ان تیغ  نقره ای در تاریکی برایش رسیدن به ارامش را به ارمغان اورد.تیغ را برداشت و هنگامی که سردی ان را پوستش حس کرد بر خود لرزید...زمزمه کرد:"خدا از دنیا خسته ام...می خوام تو اغوشت تا ابد بخوابم....منو در اغوش بگیر..منو در..."

تیغ رگش را زد و سوزش تحمل پذیری در وجودش به وجود امد.خون در ان شب به رنگ سیاه بود...او همچنان تکرار می کرد:" منو در اغوش بگیر...منو در اغوش بگیر...منو در اغوش بگیر..."

خون تمام کف اتاق را پوشانده بود...تمام دست نوشته هایش رنگ خون می گرفت.بیحالتر شده بود با چشمان نیمه باز نگاه می کرد و حرکت نا محسوس لبانش حاکی از تکرار :"منو در اغوش بگیر" بود.

دست نوشته هایش دیگر قابل خواندن نبود زیرا خون تمام انها را پوشانده بود.

چشمانش بسته شدند.لبانش بی حرکت ماند اما لبخند کم رنگی بروی ان بود.دیگر نفس نمی کشید....

ستاره ای در اسمان چشمک زد...ایا خدا بدن سرد او را در اغوش گرفت؟

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت23:18توسط فلورا | |