|
گاهی وقتا واقعا نمی دونم چی می خوام بنویسم اما میل شدیدی به نوشتن دارم...شاید این نثر خوب از اب در نیاد اما می نویسمش... من همانم که از سلولی بوجود امدم قدم بر خاک بیگانه با تمام بی گناهیم گذاشتم روز را در هیاهوی بیگناهان دیگر گم شدم شب را نه نماد حفقان بلکه مرحم دردهام قرار دادم اسمان را سقفم و نه فالم قرار دادم زمین را زندان بیگناهانی که به اشتباه یک نفر اسیر شدند دانستم خورشید را سلطه گر و مغرور و ماه را مظلوم و رنگ پریده دریافتم قلبم را صندوقچه ی رازهای کسانی کردم که خود هیچگاه با من همراه نبودند بازوانم همیشه برای به اغوش کشیدنش باز بود ولی هیچگاه وجودش را حس نکردم اشک را جلوه ی زیبایی ها و خنده را جلوه ی نا اگاهی ها یافتم... ودر جایی که من اسیر شدم...زمستانم زیباتر از بهار...زوزه ی گرگها ارامش دهنده تر از صدای پرندگان....ندانستن بهتر از دانستن...و نفرت بهتر از عشق است... و من می دانم روزی دوباره خواهد رسید که به سلولهای مرده تجزیه خواهم شد و برای بیگناهیم دوباره مجازات خواهم شد و من به امید ارامش پس از این همه هیاهو و بخاطر عطر نفس تو زندگی میکنم تا شاید روزی و زمانی و جایی که خنده زیباتر از اشک...صدای پرندگان زیباتر از زوزه ی گرگها...خورشید و صبح زیباتر از شب است با ارامش کامل زندگی کنم...
این یه مطلبیه از دکتر شریعتی که من خوشم اومد امیدوارم علاوه بر لذت بردنتون از این مطلب برداشتتونم ازش بگین.خوشحال می شم! (حداقلش این دفعه رو از متن های مزخرف من راحتین!) وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن!
|
About![]()
بنگ!
Home
|