|
دیگر برای هیچکس مهم نیست که می توانی اب را درست تلفظ کنی… دیگر اهمیت ندارد که دفترت خط کشی شده باشد یا نباشد… دیگر به این فکر نمی کنی که شب باید ساعت 9 خوابید… دیگر به این حسودیت نمی شود که نمی توانی مانند او بالای دیوار براحتی قدم بزنی… دیگر نمی خواهی که دیگران با دیدن اشکاهیت برایت دل بسوزانند… دیگر خنده ی همیشگی ولی مصنوعی عروسکهایت شادت نمی کند… دیگر برای عشق کودکانه ات در گوشه ی اتاقت گریه نمی کنی… دیگر برای برای بزرگ شدنت مجازات نمی شوی… دیگر افکارت به ان لطیفی نیست که با نت های پیانو ارام بگیری… دیگر حرفهای پدربزرگ برایت بزرگ نیست… دیگر حسرتهایت را در دفتر ابی نمی نویسی… دیگر حرف زدن با او هم ارامت نمی کند… دیگر حتی قرص های ابی هم ارامت نمی کند… و حتی لغزیدن خودکار ابی… حالا… تو تاریکی را دوست داری…خودکار مشکی…دفترت قلب سیاهت است…بجای قرص با شیره ی جانت زندگی می کنی…اشک نداری…عشقی در وجودت نیست…چشم هایت بدنبال هیچ همراهی نیست…هیچ پشتوانه ایی…هیچ…هیچ… و حالا انها می گویند…چه بزرگ شده ایی؟! و هیچ کسی از تو نخواهد پرسید که برای این بزرگ شدن چه چیزهایی را که از دست ندادی…
تولد بهترین دوستمه!از پشت این دنیای مجازی چکار می شه واسه ی یه دوست کرد.می دونستم Mudvyne رو دوست داری.اهنگ " Forget to remember " رو بهت تقدیم می کنم.امیدوارم درست معنی کرده باشم و امیدوارم که خوشت بیاد ***تولدت مبارک!!!*** Forget To Remember "فراموش کن تا بیاد بیاوری" من چی کار کردم؟ من از کجا امده ام؟ وقتی که پشت سرم(منظور:پل های پشت سرش) را بوسیله ی خورشید از میان پنجره سوزانیده ام؟ ایا من زیان و ضرر را به خودم چسباندم؟(که در اخر موجودی مثل من شوم؟) احساس نا تمامی کردن من به چه تبدیل شدم؟ وقتی به تو بر می گردم…به خودم بر می گردم و تبدیل به این ماشین میشم. بی فکری خودخواهی بی امیدی متکبر من اینا رو در درونم حس می کنم. پیچخورده و از شکل افتاده خاطره(یاد) یکبار دیگه به من شکل می ده. هنوز تو را در درون حس می کنم نیش زدن و گزیدن…(منظور: هنگانی که تو را حس می کنم این احساس بهم دست می ده) ایا من فراموش خواهم کرد تا بیاد بیاورم؟ سایه ها در خورشید که از طریق ما صاف می شن (پاک می شن) هنوز در حال جنگ با شیطانی که مرا مانند یک کودک زندانی کرده است, هستم. اعتراف نامه پذیرفته نشده است. ما بزرگ می شویم تا متوقف کنیم مردم را از روی پا گذاشتن بروی شکافها و رخنه ها برای زخم های بده کار (به مردم) بوسیله ی کلمات تسلیم شده خالی بودن تنهایی بی میلی بی بهایی(نا چیزی) من اینا رو در درونم حس می کنم. پیچخورده و از شکل افتاده خاطره(یاد) یکبار دیگه به من شکل می ده. هنوز تو را در درون حس می کنم نیش زدن و گزیدن…(منظور: هنگانی که تو را حس می کنم این احساس بهم دست می ده) ایا من فراموش خواهم کرد تا بیاد بیاورم؟ می تونی منو نجات بدی؟ از خودم از این خاطرات تسلیم شده به سایه ها شکار شدن از درون خونریزی بخاطر تو تسلیم شده به رازها درون دروغ ها...در حصار تو. پیچخورده و از شکل افتاده...(تکرار) نمی تونم تو را در درونم حس کنم کیف را زمین گذاشتم و ترک کردم ان را خاطرات گمشده مرا ترک کرد یکبار دیگر درونم را باز می کنم اعتراف برای تبرئه کردن من هم اکنون فراموش شده ام تا بیاد بیاورم تسلیم شده به سایه ها شکار شدن از درون خونریزی بخاطر تو...
|
About![]()
بنگ!
Home
|