تبليغاتX
~ درون یخ زده ی من...!؟ ~

~ درون یخ زده ی من...!؟ ~

 

وقتی که من شکستم...

کسی در کنارم نبود .

حتی کسانی که می گفتند از خون من هستند.

وقتی صدای شکستنم داشت گوش مردم را کر می کرد...

همگی دیوانه وار قهقه زدند.

گویی که انسانی در ان حوالی در حال شکستن نبود!

هنگامی که خرده شکسته هایم بروی ان زمین سرد ریخت...

همگی از رویشان رد شدند، و بجای مرحم خردترشان کردند.

دست مهربان بزرگی ان خرده ها را جمع کرد.

بهم فشار داد.

انقدر که نفسم بند امد اما...

 گرمای عجیبی در وجودم می جوشید.

من دوباره شکل گرفتم اما...

تمام ترکها هنوز روی وجودم خودنمایی می کرد.

خودت می دانی...

منهم می دانم...

حتی  دیگر دستهای مهربان تو هم نمی توانند مرا دوباره از نو بسازند...

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت23:23توسط فلورا | |