|
او راست می گفت... معصومیت دوامی نداشت... معصومیت را بر بالای صلیب های چوبی به اتش کشیدند. و اینکه چگونه در میان جمعیت تمامی چهره های تاریک فریادهای شیطانی سر دادند برای او بمانند یک کابوس گذشت... قهقه های شیطان به هنگام شعله ور کردن اتش و نگاه سرد شهر رو به ویرانی دل ظریفش را شکاند... چوبها سوختند و معصومیت اخرین اشکهایش را ریخت. انها خود اتش افروختند... اری. او راست می گفت... معصومیت دوامی نداشت...
همیشه دوست دارم وقتی که دارم یک فنجون قهوه رو بو می کنم به تو نگاه کنم. اما این روزا صورتت توی دود سیگار فاصله های مبهم گمه. صدای بسته شدن در کافه میاد...بعد از مدتها انتظار تازه می فهمم که رفتی. و بعد در حالیکه هنوز تو بهت از دست دادنتم...می ای.. ایندفعه صورتتو می بینم...اما باز تا قهوه رو میارن دوباره دود اطرافتو می گیره و...میری. چقدر بودن و رفتنت مثل قهوه تلخه... تلخ... تلخ... .. .
|
About![]()
بنگ!
Home
|