تبليغاتX
~ درون یخ زده ی من...!؟ ~

~ درون یخ زده ی من...!؟ ~

 

 

این خانه ی آبی را میبینی؟

خانه ی منو توست.

موهایت را همانگونه که همیشه دوست می داشتم یکوری روی صورتت بریز.

با ان مش های آبی روشن که زیر مهتاب مرا دیوانه می کند..

در این خانه رویای من ارامیده است..

رویای که از ان در نوشته ی قبلم سرودم..

شبها خسته و کوفته از ان جاده ی کوچک آبی از گردش میان ابرها بر می گردیم.

بعد از ظهرها برای دیدن غروب بروی پرچینها می نشنیم.

ستاره ها را از درون چشمانت که زیر مهتاب آبی می شوند می شمارم...

موهایت هم دیوانه وار مانند سبزهای در هوا رها می شوند.

قول بده زیر کاجها برایم قصه بخوانی...

رومیو و جولیت..

صدای مرا می شنوی؟

رویای آبی من؟صدای مرا می شنوی؟...

..

.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ارتباط شما ساعتهاست که قطع شده است.لطفا جهت ارتباط مجدد سالها صبر کنید.

 

 پ.ن :  این روزها با اینکه خیلی نزدیکی اما دورتر از همیشه به نظرم میای...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت23:25توسط فلورا | |


 

در جایی ازین جهان

رویای من ارامیده است

او همانست که زمن

خواب را ربوده است

گرچه سخت است نفس کشیدن

اما...

می کوبم بر در اتاقم

در سنگیست

قفل ان فولاد

کلیدش دیگر نیست

دست فریااااد!

تارها مرتعشند

اما...نوایش نا پیداست

او نیست

گرچه می دانم اینجاست

در همین اتاق دم کرده

یاد او هویداست

در جایی ازین جهان

رویای من ارامیده است

او همانست که زمن

خواب را ربوده است

نازنین بخواب که من

نگذارم خوابت برهم بخورد

اما بگذار صدای من

بدرد فاصله ها

بشکند شیشه ی خیال محال...

بشکند شیشه ی خیال محال...

-------------------------------------------------

پ.ن : این شعرو نا خوداگاه نوشتم...نمیدونم چجوریه...اما درونیه...

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت1:13توسط فلورا | |