|
هست. نیست. هست... نی.. روی تاب می نشینم.ماه زیر سقف می رود.بیرون می اید. سیزده شب است که من تکامل او را با چشمانم دنبال می کنم. فردا شب که می شود. ماه همیشه هست. او بخاطر من پایین امده است. عاشقم شده است. اشک درون چشمان من به او فهماند که دل من درگیر یک عشق زمینی است...و ماه زیادی از سرم زیاد است. بعد از شب چهاردهم.. ماه از عشق من تحلیل شد. تا دیگر چیزی از ان باقی نماند. ... من نیز تحلیل شدم. تمام شدم و تو... وقتی مانند ماه عاشق شدی... بیا... زیرا که من دوباره اغازم را سر می گیرم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن: خسته ام!...دیگه حوصله ی سر و کله زدن با حرفهای تکراری رو ندارم! پ.ن:همه چیز احمقانه اس!
نگاه ثابتم را دوباره به تو می دوزم... از سردی نگاه توست که به یک تندیس یخی مبدل گشته ام. این روزها هیچکس مرا زنده فرض نمی کند... رهگذران بی اعتنا از کنارم می گذرند. پسر بچه ها با نگاههای پر از شیطنت پشت من قایم باشک بازی می کنند. و پیرزنی در زیر سایه ی من خستگی در می کند بی انکه نگاهی به صاحب سایه بیاندازد. و... و هیچکس با خود نمی اندیشد که شاید در زیر این تندیس یخی قلبی در حال تپیدن باشد...
|
About![]()
بنگ!
Home
|