تبليغاتX
~ درون یخ زده ی من...!؟ ~

~ درون یخ زده ی من...!؟ ~

 

بیا باهم سوار بالون شویم.

اوج بگیریم تا بالای بدبختی.

در آسمان نقره ایی شناور شویم.

انقدر به این آسمان خیره شویم که گردنهایمان خشک شود.

تا دیگر زیر پایمان را نبینیم.

بیا تیر اندازی تمرین کنیم.

تا نگذاریم ان کلاغ سرگردان قصه ها بالونمان را سوراخ کند...و

از اوج

به سیاهی بیافتیم...

بیا انقدر الکی الکی بخندیم که ابرها قلقلکشان بیاید...

عشق بازیشان بگیرد...

ببارند..

سیاهی را بشویند..

آخر نمی شود که لذت خوشبختی را تنها تنها چشید!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن : چه غبار گیج کننده ایی!

پ.ن: بس کنین!...بس نیس؟

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت23:57توسط فلورا | |


 

آسمان قرمز است...

سرد است.

درختان بی برگند و در خواب فرو رفته اند.

آدمها در کنار شعله در حصار اطرافشانند.

گربه ها خموش و بی حوصله چرت میزنند.

کوچه ها تاریک و رعب انگیزند.

دودهای دودکشها در غلیظی هوا محو می شوند.

و...

آسمان وقتی سرد است ...

قرمز است.

برافروخته و غمزده است.

چرا که همه اورا فقط وقتی که آبی است می خواهند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن : کی دیگه اهمیت میده؟!

پ.ن:نه می تونی شروع کنی...نه می تونی تموم کنی!

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت21:45توسط فلورا | |